سيد محمد باقر برقعى

257

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا كه از زلف سياهش گله كردم ، پيرم * گفت خاموش ، كزين مسأله نتوان گله كرد ديده وا كن كه گلى شاد در آغوش كشى * خار در ديده نبايد ز گلستان گله كرد وانگهم جام ميى داد و نصيحت فرمود * سود كمتر ببرد آنكه دوچندان گله كرد هركس از روزن تنگى به جهان مىنگرد * خويش نادان بود آن‌كس كه ز نادان گله كرد نوح چون ساقى ميخانهء كشتى است بخند * ديده دريا كند آن‌كس كه ز طوفان گله كرد خندهء جام توكّل ، مى نوشين اميد * نسزد مىزده‌اى را كه ز ايمان گله كرد بر سر تربت حافظ به فغانهاى حزين * « دولت » از دورى آن نرگس فتان گله كرد شاخهء طوبى تشنهء باديه خواهد كه به دريا برسد * ابر خواهد كه فروگشته به گلها برسد جمله مخلوق روان ، در پى دلدار خودند * ليكن اين خسته ، ندانم چه كند تا برسد هركسى نيك بداند كه در آخر چه شود * بر خليل آتش و عيسى به چليپا برسد عقل ديوانه بر آنست ، ز كوته نظرى * زين خرابات بدان نقطهء اعلا برسد دست اين كودك نورسته درازست ولى * بايدش صبر كه تا شاخهء طوبى برسد هر سرى عقلى و هر عقل ز خاكى زده‌اند * عجب است اين گل ناپخته به معنا برسد گردبادى بشو اى عقل مرا از رگ خود * بر بدان نقطه كه بر حل معمّا برسد گر كه خواهان بهشتى قدحى زن « دولت » * از ره ميكده رو تا كه بدانجا برسد موج غم بدويده مىزده در دمن ، ز فسون زلف‌شكن شكن * همه خلق دل‌شده جملهء من ، بدريده جامه و پيرهن تو چو ژاله پيش سراب من ، چو پياله پيش شراب من * چه شود ز دامن آتشم ، بكشى به دامن خويشتن